X
تبلیغات
رایتل
25 دی 1389 @ 06:51 ب.ظ

حــــــــــــــــــالم بده ...احـــــــــــــوالم بده

ساختمان در حال تخریب بود ، و من حتی نمی دانستم که آنجا چکار میکنم !!!

همه می دویدند و هر کس به فکر فرار بود ... من بودم و یک دختر بومی از آن چشم مشکی ها با موهای صاف بلند ، کمک کردم تا برود پایین ... 

انگار بیمارستان بود ، شاید زلزله ای آمده بود و شاید هم بمبی انداخته بودند

چیز دیگری یادم نیست تا زمان گذشت ، شاید ماهها و شاید سالها ...

در یک جنگل بودیم و باران می بارید ...هنوز رد باران را روی تنم احساس می کنم ... از یک ماشین جیپ مانند دخترک بومی پیاده شد و من به قهر نگاهم را دزدیدم ... گریان بود و خیس شده بود از باران ...

احساس مردی را داشتم که فریب خورده ، مرد ؟؟؟ مگر من مرد بودم ؟؟؟

 زنی را دیدم که مادرم بود به گمانم ... گفت : از فلانی (که می شد برادرم )باردار بوده و آن روز فرار کرده تا بچه سالم بماند و بعد اشاره به ماشین کرد که یک بچه سفید پوست در آغوش زن دیگری بود ...

مردم داشتند همان بیمارستان را تعمیر میکردند ... و تازه یادم آمد که جنگ تمام شده است و من و خانواده عجیب و غریبم درمیان جمع به طرز عجیبی که به سلام نازی ها می ماند سلام دادیم و قسم خوردیم که اموالمان را به نام کودک دختر بومی کنیم !!!

...................................................................................................................................


+ بعدازظهری هی از مرد اصرار که بخواب ، از من انکار ... انگاری که بهم وحی شده بود بخوابم یه بلایی سرم میاد ، هنوز هم درگیر خوابم هستم !!!  

+ ولی به جان اقدس این خواب نبود ... خواب نبود ...با تمام وجود اون صحنه ها رو حس کردم

+ زندگی دوباره یا معاد ، مساله اینست !!! نظر شما چیه ؟؟؟



                                                                                                        

ارسال نظر خصوصی