X
تبلیغات
رایتل
30 فروردین 1390 @ 07:39 ب.ظ

از خاطرات یک اقدس خانوم ایده آلیست

هر چند کار آسانی نیست اما از نظر من گاهی اعتراف کردن بهترین راه تخلیه احساسات منفی است ...جون تو !!!

در کنار تمام رذایل اخلاقی که در وجود خودم می شناسم ، یک رفتار مضحک و مسخره ای هم دارم که به طور عامیانه میشود حالی به حالی بودن نامیدش !!!

یادش به خیر ، یک موبایلی داشتم که چند وقتی بود که کابل اسپیکرش قطع شده بود و دو ماهی هم میشد که یک مشکل سخت افزاری گریبان لپ تاپم را گرفته بود ...

درصبح یک روز شورانگیز به لطفی گفتم : من عاشق این گالکسی تب های سامسونگ شدم ... لطفی هم با همان لحن همیشگی اش گفت : خوب برو بخر !!! ظهر هنگام نهار لطفی گفت :چی شد موبایلت ؟؟؟ گفتم :  امروز با بچه ها میرم یه گوشی بخرم ...اما نه گالکسی ...این قرطی بازی ها برای از ما بهترونه...

خلاصه خواهره و اقا فرزاد رو برداشتیم و رفتیم علاالدین ... هی گوشی ها را نشان دادم و قیمت گرفتند و یکم من و من کردم و گفتم : نچ !!! یک گوشی به دلم نشست که ان هم پینکش را ملخ خورده بود ...

خلاصه قرار بر این شد که بعدا مراجعت کنیم ...

شب که رسیدیم منزل لطفی گفت : چی شد موبایلت ؟؟؟ گفتم : اینجور شد و اونجور شد ... اما لطفی جون بی خیال موبایل شدم !!! لطفی هم با همان لحن همیشگی اش گفت : نه دیگه ... برو همون گوشی صورتیه رو  بخر ...

خلاصه اقدس خانومی که من باشم ، هی دل دل کردم و عین فرفره دور خودم چرخیدم  تا بعد از ظهر فردای آن روز شورانگیز که عین میت دراز کشیده بودم و مثلن چرت میزدم که سر بالا اوردم و گفتم : لطفی من اصلن موبایل نمی خوام ، می خوام لپ تاپم رو عوض کنم ...که جواب با خنده ای شنیدم که : باشه و بعد هم خداحافظی کردیم و لطفی خان رفت ...

آقا رفتن ایشون همان و قیافه دیدنی  اقدس خانوم همان ... که چرا گفت باشه و لحنش مثل همیشه نبود ، غلط نکنم بی منظور نبود و ...

و اینجور بود که خشانتم زد بالا و آسمون قرنبه ای کردم و قید خرید هر چیزی را زدم !!! هر چند که بعدا معلوم شد که یک سوتفاهم بوده و بس  ( از شما چه پنهان که از اولش هم معلوم بود ... اما یکجورهایی دنبال بهانه بودم انگار )

سرتان را درد نیاورم که آخر کار اقدس موند و یک موبایل تعمیری و یک لپ تاپ تعمیری  که فردا پس فردا به دستم می رسد ...

گاهی خودم خسته می شوم از این شل کردن و سفت کردن ها ولی مگر می شود کاری هم  کرد ؟؟؟


+همین روزهاست که آستین بالاخواهم زد و  دستی به سر و روی خانه اقدس خانوم خواهم کشید و به دوستان سر خواهم زد ... مخصوصا به دوستانی که این روزها برای اولین بار قدم به این خانه گذاشته اند

+ مرسی از سارا و همسر عزیزش بهنام که با مهربانی پذیرای جمع دوستان شدند و یک شب خوب رو برامون رقم زدند

+مرسی از همه دوستایی که تو این روزا  اقدس رو فراموش نکردند و تلفنی و اس ام اسی و کامنتی در ارتباط بودیم ...مرسی

                                                                                                                                                 

ارسال نظر خصوصی