راسی راسی عجب دور و زمونه ای شده ها ...
مردک شده است کلانتر ساختمان ، کله سحر هم که داری رد میشوی ، عین جن بو داده یکهو ظاهر میشود و روزت را به قا میدهد
این دفعه بدجوری قاط زده ام و منتظرم تا آفتابی شود و پدر پدرسوخته اش را دربیاورم ...
این بشر ناشناخته از آنهاییست که باید یکبار چشمهایت را ببندی و خودت و شخصیتت را فراموش کنی و یک رنگ حسابی به هیکلش بمالی تا بی خیالت شود
تا به امروز هم از سر کمالات لطفی بوده که حرمت موی سپیدش را نگه داشته (یعنی من هچنان تو کف این بچه ام ، عاشق احترام به پیرمردها و پیرزن هاست ) اگر به من بود که نشانش میدادم که این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست ...
.....................................................................................................
+ یک مدتی درگیر عروسی دوستی بودیم ، یک عروسی با شکوه تمام ،یک سالن شیک ، یک عروس و داماد باحال ، یک ارکستر و دی جی باحال تر ، یک سری رفیق ، همه و همه یک شب خوب و خاطره انگیز را می سازند که می توانی برقصی و بخندی و خوش بگذرانی ...
+در همین مراسم اظهار نظرهایی در مورد بنده شده که جالبترینشان این بود که از بنده خیلی خیلی خوششان آمده چون" همیشه می خندم " که دو نکته را شامل میشود : یا بنده خیلی جلف تشریف دارم ، یا اونا معنی خنده رو نمی دونن !!!
+ البت که زمانه همیشه سر سازگاری ندارد و فردا صبح وقتی داری شیرینی عروسی دیشب را مزه مزه می کنی خبر ناگوار فوت پدر داماد را میشنوی (هرچند که بنده به علت وجود نازنین تربچه معاف از مراسم خاکسپاری شدم اما روز تلخی بود !!!)
+یک مدتی هم رفتیم سفر ...
+یک مدتی هم است که در افسردگی به سر می بریم ، بعععله ... فک کن اینترنت 512 تا یک قدمی تان بیاید و به علت آنتن ندهی !!! برود پی کارش ... بعد بیایی با سرعت 50 تا (شرمنده ، روم سیاه ) نت چه غلطی بکنی ؟؟؟
+مطلب پایین هم یک عکسی بود از تربچه ... راستش به خاطر همین عروسی خودم هم آخر نفهمیدم که برای که رمز را فرستادم و برای که نه ... حالا اگر کوتاهی شده ببخشید و بفرمایید رمز را برایتان بنویسم ...
خدای من پدر داماد فردای عروسی فوت کرد ، چه خاطره تلخی به جا موند یعنی هر سال سالگرد عروسیشون با فوت پدرش یکی میشه ، خدا نخواد
یاد یه جکی افتادم که به جاش بامزه ست ولی اینجا و الان اصلا جاش نیست ولی میگم که بدونید همیشه یه بدتری هم هست مثل همین جک"شب عروسی به داماد خبر میدن که پدرت فوت کرده،میگه:آه میبینی گوهکاری های بابام رو؟!"
حالا خوبه عروسی رو به هم نزده.خدا بیامرزتش.
سلام دوست عزیزم خوبی؟[گل]
وب بسیار زیبا خوشگل پرمحتوا وخوندنی ای داری.
خوشحال می شم یه سر به وب من هم بیایی[گل]
ودر انتخاب وبلاگ برتربه وب من هم رای بدی.......[گل]
با دوکلیک در دو مرحله روی نوشته ی انتخاب وبلاگ برتر
یک رای برای وب من ثبت می شه نظر هم یادت نره.....[گل]
وممنون می شم که اگه به وب من هم رای بدی جبران می کنم.[گل]
اقدس جان رمز و بگو که دلم لک زده برای دیدنت....
همیشه به خوشی و عروسی
متاسف شدم برای فوت پدر داماد اونهم فردای عروسی . خیلی بده .
سلام...
اینجور مواقع آدم نمیدونه تبریک بگه یا تسلیت... دلم برای عروس و داماد میسوزه که به جای ماه عسل باید عزا دار بشن..
من عکس دخملت و دیدم خیلی ناز بود.. خدا حفظش کنه.
چه جالب بابای دوماد مرد!!!!؟؟؟

فکرشو کن
امشب همه خوشحالن و میخندن توام داری برا عروسی پسرت قر میدی
فرداشبشم بابای خوبی بودی و رفتی اون دنیا همه ناراحتن و گریه میکنن اما تو کماکان داری با حوریا قر میدی
خدا رحمت کته اونو
خدا حفظ کنه تربچتو
- آخه چیکار به اون بدبخت داری شما!؟ اگه اینجوری دلش خوشه بذار باشه!...ما هم تو محلمون یکی از اینا داریم...باور کن بعضیاشون قصد بدی ندارن و از سر تنهایی و دلتنگی و بی کسی اینجوری میشن...
- این "به علاوه" دوم رو نفهمیدم!...حالا چهار نفر هم پیدا شدن گول خوردن نادونی کردن ازت خوششون اومده شما باید اینجوری ناشکری کنی!؟ خوش بحالت! واللا مارو که اینجوری اشتباهی هم کسی دوس نداره! (آیکون "کمبود محبت!")...
کجایی گمت کرده بودم.نیست گفته بودی ادرست رو ننویسم جایی....۲۰ روزه از ایران برگشتم من که این تربچه جان رو ندیدم
اقدس کجایی دوباره رفتی با معرفی کتاب دوم من در سال اینده برگردی؟
واای چقدر وحشتناک که بعد از عروسی پدر داماد فوت کرد
باز کجایی!؟...نکنه یه بلایی سر پیرمرده آوردی الان توو حبسی!؟ (آیکون "اقدس خانوم با خالکوبی -رفیق بی کلک مادر!- و شلوار شیرازی زندان باف در حال چرخاندن تسبیح پشت شیشه اتاق ملاقات زندان!")...
با سلام موفق باشی