X
تبلیغات
رایتل
12 بهمن 1391 @ 01:30 ق.ظ

...

مجــــازی هستیم...
امــــا...دلمــ ــــان مجازی نــــیست میشکند...

ارسال نظر خصوصی
2 مهر 1391 @ 03:49 ق.ظ

love me little ، love me long

یک - تلخ شده ام !!! این روزها پی بهانه ای می گردم برای فرو رفتن در پیله ی تنهایی که دور خود می بافم ...

نمیدانم آدمها رنگ و بوی دیگری دارند یا من خسته از زخمهایی که خورده ام از دریچه دیگری نگاهشان می کنم ...این روزها کمتر میخندم و حتی نمی خندم گاهی 


دو - یکی از مهمترین اصول من در روابط  با آدمها بر پایه کم اما همیشگی بودن هست . از افراط و تفریط بیزارم !!! نه یکباره با کسی صمیمی می شوم و نه یکباره از کسی بریده 

روابطم را در متعارف ترین حالت نگاه داشته ام همیشه ... و خوب گاهی ضربه خورده ام از همین خصوصیت اخلاقی و لابد متقابلا ضربه هم زده ام به آدمها گاهی ...

رک گو نیستم اما سعی کرده ام که روراست باشم با آدمها

و این یک خصوصیت است که بنده تا کنون به عنوان خصوصیت خوب خانوادگی از آن یاد میکردم که از همین تریبون بابت این تفکر احمقانه خانوادگی معذرت خواهی می کنم


سه - آرام آرام وارد مرحله جدید از زندگی می شوم ... در نگاه معمولی و نه خیلی خوشبینانه به نیمه راه زندگی رسیده ام 


پنج _ دخترک دو روز دیگر وارد مرحله جدیدی از زندگی اش خواهد شد ورود به یک جامعه بزرگتر از خانواده ... و من پریشانم مثل هزار هزار مادری که کودکش را آماده می کند برای حضور در مدرسه 

آموزش  غیر مستقیم میدهم دایم  : رفتارهای اجتماعی درست ، حفاظت از روح و جسمش در برابر بیگانگان


شش - به دخترکم میمانم ... هر دو در یک مرحله جدید از زندگی هستیم و هر دو نیازمند آموزش مستقیم و غیر مستقیم ...


هفت - دروغ چرا ؟؟؟ از این من جدید اصلن خوشم نمیاد اما چه میشود کرد ؟؟؟ 

آدمهایی بوده اند که آن روی سکه من را ندیده بودند تا کنون ، من همیشه دختر با حجبی بوده ام که احترامشان میگذاشت و گاها میخندید ، به تمام در خواستهایشان جواب مثبت میداد و برای هر کمکی همیشه حاضر بود ... اما دیدن این روی بداخلاق و بی تعارف من کمی برایشان عجیب بوده 

و طی این چند روز اخیر چنان فجایع اخلاقی رو از بنده مشاهده کردند که با دیدن سفینه فضایی ها برایشان برابری میکند !!!


 هشت -لطفی هم ... همین که پا به پای من می آید و تمام بدخلقی و بهانه گیری هایم را تحمل می کند برایم یک دنیا می ارزد ، با تمام خستگی هایش می نشیند پای حرفها و بغض های من تا دمدمه های صبح ، زل میزند به من شیر و خرمایش را میخورد ، زل میزند به من چای می خورد ، انقدر می گویم و می گویم تا سبک شوم  ... بعد لبهایش را ور می چیند و میاورد جلو ، خیره میشود به یک نقطه و  نصیحتم میکند ، تاییدم می کند ، ایراد می گیرد از من  ، ایراد می گیرد از انکسی ناراحتم کرده و تا مرز بیهوش شدن که میرسیم طفلک خیالش راحت میشود که آرام شده ام و می خوابم دیگر !!!

خدا رو شکر که این یک نفر همیشه هست و هوایم را دارد ...دوستش دارم زیاد و همیشه !!!


                                                            

ارسال نظر خصوصی
17 خرداد 1391 @ 09:11 ب.ظ

مهمانهایم رفته اند ، چمدانها را بسته ام ، فیس بوکم را چک کرده ام ، یک نسکافه هم بخورم دیگر کاری نیست !!!

تمام امروز به این می اندیشیدم که اگر یک روز زندگی در غربت را انتخاب کنم باید یک چمدان بزرگ سفارش بدهم ، انقدر بزرگ که تمام وسایلم ، خانواده ام ، دوستانم  و ... در آن جا شوند . حتی دو تا ماهی قرمز تربچه را هم باید با خود ببرم چون آنها نیز شده اند قسمتی از زندگی من !!!

 


                                                            

ارسال نظر خصوصی
7 خرداد 1391 @ 01:55 ب.ظ

با همچین آدمی طرفین شما

 از اول هم اهل تلویزیون نبودم ... فیلمهای سانسوری  و سریال های آبکی و شخصیت های کارتونی بی پدر و مادر که یا قسمت آخر پخش نمی شد و یا فقط یک صحنه زوم شده از صورت مادر به سرعت نور نمایش داده می شد

اما دروغ چرا !!! عاشق یک شخصیت بودم و هستم هنوز

انقدر که دلم میخواهد که بگردم و پیدایش کنم و بعد محکم در آغوش بگیرمش و یک ماچ محکم روانه لپش کنم از آن ماچ هایی که رد رژلب صورتیم ، طرف را رسوا کند 

از بس که ماه بود این آدم

شخصیتش یکجورهایی کپ خودم است !!! آنهایی که دمپر من بوده اند می دانند چه میگویم

هنوز یکی از قشنگ ترین تفریحاتم (و سالم ترین ایضا ) اینست که لم بدهم به مبل و لپ تاپم ررا بگذارم روی پایم و هی کلیک کنم در یوتیوب و ببینمش 

یا با دخترک ولو شویم پای کانالهای ماهپاره و تماشایش کنیم 

بعله ...

اگر میخواهید بدانید چه شخصیت گوگولی مگولی دارم من می توانید به تماشای آقای خط (جیگر ) بنشینید                    

                                                

البته قابل ذکر هست که بنده جیگر نمی باشم و فقط غرغر هام و مماخم به ایشون رفته ... یه جورایی جد بزرگوار من هستن و خون ایشون در رگهای بنده جاریه 

+کامنت دونی تا اطلاع ثانوی و به دلایل نامعلوم بسته اس ...

                                                                   

ارسال نظر خصوصی
15 بهمن 1390 @ 09:49 ب.ظ

ثبت احوال

بنده حقیر از آن دست آدمهایی هستم که در عرض سه سوت خشمگین می شوند ، فحش می دهند ، رجز می خوانند ، داد میزنند ...

در عرض دو سوت هم مهربان می شوند ، دلسوز میشوند ، دورتان می گردند و هر کاری که از دستشان بر بیاید برایتان انجام می دهند 

این وسط مسط ها هم زنی هستم معمولی ... می روم خرید ، آشپزی می کنم ، فیلم می بینم ، برای خودم بلند بلند شعر می خوانم و حرف میزنم گاهی ، با دخترک نقاشی می کشم بعد عددها را انقدر می شماریم تا خسته بشویم ، جمع می پرسم از دخترک ، میروم دیدن خواهرجان ها ، مراحل سخت باز یهای ps2  های خواهرزاده های جان را برایشان رد می کنم ، میروم تنیس بازی می کنم و پیاده روی می کنم با رفقا ، کتاب  میخرم و نمی خوانم !!! دار قالی ام را نگاه میکنم و نمی بافم ، مهمانی میدهم ، مهمانی میروم  ، به پدر ، مادرها سر میزنم ، گاهی هم بدجنس می شوم و نقشه های پلیدی می کشم، با لطفی چای مینوشم و از هر دری حرف میزنیم ،می خندیم ، نقشه می کشیم ، غر میزنم ، سر به سرم میگذارد تا آرام آرام فکرهایم تمام می شوند  و چه و چه ...

 اما این روزها پی چیزی می گردم ...

پی یک هارد اکسترنال خدابایتی

که هروقت دلم خواست بروم سر وقت کشو و کابلش را بزنم مثلن به گوشم (گزینه اول ناف بود البته !!! ) بعد با خیال راحت یکسری اطلاعات و احساسات را  (هر چند مزخرف و بدرد نخور ) را از ذهنم منتقل کنم به این هارد و بعد دوباره بگذارمش توی محافظش

بعد بلند شوم و بروم به یکی از کارهای بالا برسم


- دخترک همین الان یک کشف بسیار بزرگ داشته و می گوید :ببین مامان !!! آدم وقتی چیزی میخوره میره تو معده آدم ، ( این در حالیست که هر دو دست کوچکش را از بالا تا روی معده اش می کشد ) بعد وقتی میره جیش می کنه از معده آدم (کار به اینجا می رسد ترس برم میدارد  که چیزهای دیگری هم کشف کرده باشد !!! ) میره بیرون ،  اونوقته که آدم راحت میشه

+یک دوست عزیزی در این دنیای وبلاگی داشتم که آدرس وبلاگش را عوض کرد و من به شیوه کاملن ناشیانه کامنتش را پاک کردم تا ردش به جا نماند ( از انجایی که در خانواده به قدرت حافظه !!! مشهورم ) آدرس رو فراموش کردم و الان دلم خیلی براش تنگ شده ... برام کامنت بذار بانو

منتظرم


                                                             

ارسال نظر خصوصی
18 دی 1390 @ 01:45 ب.ظ

از این احساس بیزارم !!!

مادر بودن تجربه سنگینی است ...

اینکه فکر میکنی باید کامل باشی ، اما نیستی !!!

 باید مهربان ترین باشی ، اما نیستی !!! 

باید صبورترین باشی ، اما ...

باید ... باشی ، اما ...

.........................................................................................

اینروزها با هراس رابطه خوبی پیدا کرده ام ، هراس از مرگ ، هراس از تاریکی ، هراس از تفکرات دیگران ، هراس از زندگی و ...

تمام دیشب را غلت میزدم و فکر می کردم در حالیکه بی خوابی شدیدا آزارم میداد و  پاهایم از درد به گزگز افتاده بودند 

اما با خودم پچ پچ میکردم زیر پتو ... سوال می پرسیدم و جواب میخواستم از خودم ، در تاریکی به چهره لطفی خیره می شدم ، بعد غلت میزدم و به دنبال صورت دخترک می گشتم  به خودم فکر می کردم و دنبال راهکاری بودم برای خوب بودن و بهتر شدن

اینکه درونم غوغایی ست که خودم هم نمی دانم از کجا می آید و چه میخواهد از من ؟؟؟ به دخترکی می مانم که اولین علامتهای بلوغش را دیده و دلیل غلیان احساسات درون خودش را نمی داند 

مدتی است که در خودم فرو رفته بودم ... به ظاهر آرام ، از درون اما طوفانی

شاید ربطش به این هورمونهای مزخرفی باشد که حسابی نامتعادل شده اند و کار دستم داده اند ، و مجبورم ناشتا یک قرص بخورم که یکی را میزان کنم و سه ساعت بعد هورمون بعدی ... شب هم دیگری را

شاهکار خانوم دکتر فلانی جراح و متخصص فلان هم که قوز بالا قوز شد که چندتایی قرص خارجی فلان تومنی هم به خیک من بست که داد آقای دکترفلانی جراح و متخصص بیسان را درآورد که اینا چیه  به تو داااااااااااااااااده ؟؟؟

همزمان مدتی معاف از ورزش شدم و خانه نشین ، این هم شد مزید بر علت

اما  تصمیم دارم بر متحول شدن و بهتر شدن ، می شوم همان اقدسی که می خواهم ... باور ندارید ، این خط  (ــــ) این هم نشون (ا)

         

                                                            

ارسال نظر خصوصی
14 دی 1390 @ 02:02 ق.ظ

کتونی صورتی

(قربونت برم خدا ... یه لطفی کن و این نامه رو برسون دست اون فرشته  کوچولویی که چند روز پیش اوردنش پیشت )

سلام خانوم کوچولو ، اون شبی که چشمات یواش یواش گرم شد و خواب فرشته کوچولوها رو دیدی که صدات  میکردن بیا با هم بازی کنیم ...

یادت رفت اون کتونی صورتی های چند سانتی جلوی در واحدتون رو پا کنی

یادت رفت که مادرت اسمت رو گذاشته بود محیا ، قرار بود حیات باشی ، زندگیش باشی ... اما چه زود از دنیا گذشتی و مادرت سه چهار سال بیشتر  نتونست تو رو در آغوش بکشه

تصور اینکه چطوری نفس های کوچکت به شماره افتاده و تن کوچولوت سرد شده ، داره آتیشم میزنه ...

تصور اینکه الان مادرت چه حسی داره که خودش به زندگی برگشته و تو رو تنها گذاشته ، داغونم میکنه

تصور اینکه پدرت دیگه نمی تونه شیرین زبونی های دخترش رو بشنوه خیلی سخته

به دخترکم که نگاه می کنم  فکر میکنم تو هم حتمن عاشق باربی بودی !!! تو هم حتمن عاشق رنگ صورتی بودی !!! تو هم حتمن عاشق پدر و مادرت بودی ...

به خودم که نگاه میکنم فکر میکنم مادرت هم حتمن عاشق تو بوده !!! حتمن عاشق صدای نفس نفس هات تو خواب بوده ...

اما نمی دونسته که عمر این عاشقی خیلی کوتاهه ... نمی دونسته که گاز تو واونو تو کام خودش میکشه و سرنوشت تو میشه گازگرفتگی ...

نمی دونسته که تن سرد تو رو همسایه تون به آغوش میکشه و شاهد شوکهایی میشه که به قلب کوچولوت میدن ...

نمی دونسته که اون لاک قرمز رو انگشتات این همه خونه رو رد می کنه و دل من و آدمایی رو خون می کنه که از تو یه کتونی کوچولوی صورتی دیدن و بس که حتی یه لحظه از جلوی چشمشون رد نمیشه ...

 خانوم کوچولو راستش رو بگو جای اون کتونی ها دو تا بال صورتی بهت دادن ؟؟؟ 


                                                               

ارسال نظر خصوصی
   1       2       3       4       5       6    >>